RSS

درخت خشکیده

                                                          رستم علی سیرت
                                                                  


درخت خشکیده

یوسف دست راستش را به تنه ای درخت مالید و سپس آهسته زیر لب گفت خشکیدی؟!
بعد چشمانش ریز شد و ابروانش چفتک زد، دقیق شد و تنه ای در خت را موشکافانه جستجو کرد. چروکی ها، درزها، خمیدگی ها وسوراخ های کرم خورده ی درخت همه از چروکی ها ی رویش هم بیشتر بود. دور تا دور درخت را از سر پاورانداز کرد. حوادث روزگار وتلخ وشیرینی هایش به اندازه خود او درخت را زیرو رو کرده بود. حتی او آنقدر سخی شده بود که کرم ها از درون او تغذیه می کردند. موش ها هم چیزی از پوست در اندام او نگذاشته بودند.

یوسف لنگی اش را در آورد و خود روی سنگی کمی آن طرف تر نشست. چشمان سبز بچه مرده اش به درخت خیره شد.
نشانی دست پدرش خشک، ساکت و موقر ایستاده بود. فکر کرد که پدرش زنده است و درست در مقابلش ایستاده است. صدای پدرش از سنگ و چوب انعکاس می کرد. هیچ شکی نداشت که پدرش او را صدا می کند.

 بچیم! این درخت را خوب غم خواری کن که خیلی دوست دارمش._

دو یا سه بار هم برای صوفی قدم وشیر کربلای گفته بود:

- عمر این درخت برابر عمر یگانه بچیم است.

و خودش هم چندین بار برای کاظم، روف و رازق گفته بود :
- من و درخت زردآلوی خشکاو ما از عمر برابر هستیم. هموروزی که من به دنیا آمده بودم پدرم ای درخته شانده بود.
در ان زمانها پدرم سواد نداشت که تاریخ تولد مره نوشته می کد.
و وقتی خورد بود، برای مامور تذکره دهی که در قریه امده و پرسیده بود :
- اوبچه چند سالت اس؟
گفته بود:
-  سی سال مه، ... مه و درخت زرد آلوی خشکاو ما از عمر برابر هستیم. همو روزی که من د دنیا آمده بودم پدرم ای درخته شانده بود.
و مأمور خندیده بود ههههه...
یوسف از جایش برخاست و چند قدمی دور درخت گشت. فکر کرد پدرش از او ناراض است وشب جمعه هم پدرش را درخواب دیده بو د که به او گفته بود :
-  درخت از پیشت خشکیده...
او فکر کرد برای پدرش نذرو نیازی کند. شاید که پدرش او را ببخشد.
- اگر نه ...
سرش را تکان داد و گفت :
- نه، خدانکند...
وکمی بعد بازهم روی همان سنگ نشست و به اطرافش نگریست. سپس قطی نصوار برنجی اش را از جیب زیر بغلی اش بیرون آورد. دوسه بار با دست چپش به عقب قطی نصوار کوبید: تق ,تق، تق...
موش که سرش را ازسوراخ سنگی کنار درخت بیرون آورده بود از صدای قطی نصوار ترسیده و به درون سوراخ فرارکرد.
یوسف کپه ای از آن نصوار به دهن انداخت.
اشعه های زرین آفتاب همه جا را فرا گرفته بود و هر لحظه که می گذشت شاخه های خشکیده ی درخت را فرسوده تر می ساخت.
عجب نصوار خو اس. غمه د یک لحظه از سر آدم دور می کنه. راستی که نصوار دره ی ترکمن اس. مالوم می شه که عزیز نصوار آدم خداراست اس.
وبرای اینکه فکرش را دور کند آینه ای قطی نصوارش را صیقل نمود و سرو صورتش را تماشا کرد .
ریش ماش و برنجی اش را خاراند و چندین بار هم مالش داد.
یادش آمد که از خانه برای چه آمده است. زنش گفته بود:
- هان دیگه ! برو و همو درخت خشکاوه قطع کده بیار که سوخت نیس.
- او درخت نشانی دست پدر خدابیامرز مه اس. بانش که باشه. از تو خو چیزی طلب نمی کنه.
- نشانی پدرت اس؟ درخت خشک وخالی چه به دردت می خوره. برو قطع کده بیارش ودجایش نهال نو بشان. مه خو از دست تو مردیکه درگرفتم. خیر نبینه پدرم که مرا به تو داد.
- برو هیچ کس توره نمی گرفت. خدا مره زد که سرم بار شدی.
یوسف از جایش برخاست و تبر را بلند کرد تا به ساقه ای درخت بکوبد. اما دریغش آمد. به نظرش رسید، درخت پر از زرد آلو شده است. گرد درخت دور زد. به نظرش رسید که مثل کودکیش دستش به درخت نمی رسد. سنگ ریزه ای برداشت و در لای شاخه های خشک درخت کوبید، ولی هیچ زردآلویی فرو نریخت. باز هم دور درخت چرخید ولذت کودکانه ای احساس کرد:
بازهم چرخید...باز هم چرخید...
کاملا مثل حاجیان دور درخت طواف کرد. بوسه زد لمس کرد. کیف کرد وطواف کرد. سنگ دیگری برداشت و به شاخه های درخت کوبید و دور درخت چرخید، چرخید، چرخید...

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • RSS

2 comments:

Anonymous said...

خیلی زیبا بود رستم عزیز, امیدوارم که نوشته های بیشتری از شما را با ما شریک بسازید

Unknown said...

رستم جان هر وقت این داستانت را میخوانم برایم تازه تر و تازه تر می شود،ادمه اش بده وبیشتر کار کن به نظر من آینده از همین جایها شروع میشود.

Post a Comment