در کــنجک این شهرک
تـان خانه گــکی را
من ساخـــتم از روزکی
بـدیـدم آن گُـلکی را
صد روز درین خـانه گک
این آرزو سر شد
تا سـر کــنم یـگ
روزکی بـا تــو دمــکی را
آن ســایــه گــک
مــهر تــو از ما نـشد امــا
میــدانـمک مـی بخشــی
به ما خند گــکی را
پــرسیـــدمـک از
یـاروگـکـی حــال تــرا او
گفتــک که دل بـاخـت
و گــزیدک یارکی را
ای وای بمـــن
آلـونـکم ریخـت و هــدر شـد
رویـــای که در آن
پیــر نـمـودم سـرکـی را
فـریـادکـی فراموشـی
ام از خاکک بجـوییـد
دیــوانه نمـی گـویــدک
حقـیقـت کسکــی را






0 comments:
Post a Comment