روزگاری بود، هان، یادش بخیر!
روزگاری زن اگر از خانه بیرون می رفت،
چه حقارت به خرچ می دادیم؛
با هزاران حرف ناگفته و تهمت،
شهره و انگشت نما می کردیم.
روزگاری سخن از مردان بود.
چه ذلالت به خرچ می دادیم،
گر زنی لب به سخن وا می کرد؛
با هزاران این و آن- چون و چرا،
ساکت و صلب صدا می کردیم.
روزگاری زن سیاه می پوشید،
بیخبر از درد عالم سوز وی،
شاد بودیم – مرد باید شاد بود.
روزگاری ما مسلمان بودیم،
غیرتی و طالبی و زن ستیز،
خالق و جهل و تباهی و غضب،
بی خبر از دین، از پیغمبر،
چه جهالت به خرچ می دادیم.
روزگاری بود، هان! یادش بخیر.






0 comments:
Post a Comment