| نجم الدين الهام |
مهتاب شيشه را بشكست و در آمد.
گفتمش! خوش آمدي
فرياد زد:
اينجايي؟!
گفتمش: البته من اينجايم
ورنه تو بيهوده از بهر چه
وارد خانه ما مي گردي؟
بهر اين آمدي چون تنهايم.
مرحبا! اي تك تنهايي من
هر كه دم خوش نفسي مي خواهد
هر كه تنهاست و كسي مي خواهد....
تا كه تو آمدي من آزادم
نه به بندم، نه به قيدم، با تو هستم، شادم.
چون تو از بي كسي ام آگاهي
اي رفيق شب تنهايي من.
من كه مي دانم، تو هم تنهايي
پس،
توهم از تنهايي ات حرفي بزن.
گفت:
من نگويم سخني،
بعد ازين با كسي من حرفم نيست.
داغ تنهايي تو در سينه ام،
آشكارا تا ابد خواهد بود.
هر كه تا چشمش به مهتاب فتد،
ياد الهام آرد و شاد شوم.










