| حشمت الله "رجاء" "واعظ زاده |
شبی ز دیدن تو سیـــــر میشوم اما
همان شبی که من پیـــر میشوم اما
کنار جــــــاده دل یخ زده وجود من
ز جستجوی تو دل گیــر میشوم اما
ز دل چه سود کشم نـالـه و فـریــاد
خودم سپرده ای تـقدیـر میشوم اما
دهــان بسته به دیــدار منتظر گردم
بدان که ناله شب گـیـــر میشوم اما
مپرس از دل تنها و حالت شب گیر
نشان و حلقه ای آن تیر میشوم اما
گمان مبــــر به زندانیم تو می بینی
به تار زلـف تو زنجیـر میشوم اما
نگاه خسته من آیت محبت هــاست
به جان دشمنی شمشیـر میشوم اما
هزار خــاطــره در ســر نـمی گنجد
شبی ز دیدن تو شیـــــر میشوم اما
بیا که فرصت دیـدار میشـــود آخــر
قسم به عشق زمینگیر میشوم اما
رجاء عاشق و بیچاره رفت از دنیا
نـگـــــاه بسته ای تدبیر میشوم اما






1 comments:
dearest hishmatullah reja your poem was great and was really interesting
Post a Comment