| محمد رضا نظري - پونه |
زتنها بودنم نا رازنیســــــــتم
چــــرا چون تو بلند پرواز نیستم
همــه دانند که احوالم چنین است
به جزغم با چیزی دمساز نیستم
من از این زندگی بیزار هستم
که دور از دلبرو دلدار هستم
همه یارداردو درمانگری هم
نه درمانیست که خود بیمارهستم
بیا هم سنگ وهم پیمان من شو
بیا درمانگرو درمان من شو
به جز تو با کسی قولی ندارم
انیس لحظه هجران من شو
تورامانند دراین دنیا کسی نیست
چو تو گلرخ هم پیدا کسی نیست
نگویم من که دردنیا گلی نیست
اگرهست همچو تو زیبا کسی نیست
به زیر لب چرا داری تبـــــسم
ثواب دارد اگر کردی ترحم
چرا که خنده ای توست قاتل من
مبادا تا شوی قاتل به مردم
گرآیی نزدم آن شب ها چه می شد
به هم می گفتیم آن گب ها چه میشد
اگـر گاهی لبانم خشگ گردد
مچیدم قند زان لبها چه میشد
چگویم پیش کس وصف کمالت
كه من سوختم ازهجروصالت
مزن رویت دیگربا روی مهتاب
خجالت می کشد پیش جمالت






0 comments:
Post a Comment