چه سازم با كسي كه او مرا ديوانه مي خواند
مرا از خويشتن دور و زدل بيگانه مي خواند
غزل هاي قشنگ پارسي را هديه اش كردم
همه را آن كنار انداخته افسانه مي خواند
نه از بيراهه ها رفتم، نه از آن ره كه مي رفتم
ولي ما را ز راه ديگري در خانه مي خواند
نه آب زندگاني خورده ام، نه تلخ و نه شيرين
مرا يكدم سلامت گفته در پيمانه مي خواند
كجا ما كنج محراب پدر را سيرتر ديديم
كه او ما را در آتش خانه و بت خانه مي خواند
نجم الدين الهام






2 comments:
واقعا شعر عالی
بسيار عالي آقاي الهام.
شعرتان واقعا به دل چنگ ميزند.
Post a Comment