خود ندانم، از چه هردم شور و شر دارد دلم
روز چند بـار زین قفس بیرون نظر دارد دلم
گاه به کنج سینه همچون مرغک بشکسته بال
گاه بکوبد پــــای و درد پـُـــر شــــرر دارد دلم
گاهی از مهر و تبسم شوخـــی ها سر میدهد
گاهی فــــــــریاد و تپشِ بیشتــــر دارد دلـــم
گاه قلم بر دست و چون "مانی" روی تصویر ها
گاه به دستش تیشه و چــوب و تبر دارد دلـــم
گاهی قهه قهه خنده اش از دور می آید بگوش
گاه به دستش حـــرف از تیغ تیز تر دارد دلـــــم
گه خــــرامان سوی میخانه همــی خندد بخود
گه سوی مسجــــد و عمامه بســــر دارد دلم
گاهی بــــرمن از صداقت پند و اندرز هــــا دهد
می نگیــــرد پند و گاهی گـــــوش کر دارد دلم
گه ز شــــــوق روی "نتاشه" که آنــــرا بنگـــرد
خنده و اشــک و تبسم تا سحـــــر دارد دلـــم
گه بیاد مـــوی او دستش به گیــتار می نهــــد
گـــــــه بیاد روی او میل قمــــــر دارد دلــــــم
از محبت نامـــه ای نتاشه گــــــر آید به دست
خوب میدانم کـه آهنگ ســــفر دارد دلـــــــــم
گاهــــی می گریم به حــــال این دل بیچاره ام
گاهی خند م زانکه هیچ عــقلِ به سر دارد دلم
باخودش "عــــرفان" همی گوید سخنها زیرلب
از چنین دیوانه گی ، کی دست بـــــردارد دلم
![]() |
| حكيم عرفان - شهر بنگلور |
خود ندانم، از چه هردم شور و شر دارد دلم
روز چند بـار زین قفس بیرون نظر دارد دلم
گاه به کنج سینه همچون مرغک بشکسته بال
گاه بکوبد پــــای و درد پـُـــر شــــرر دارد دلم
گاهی از مهر و تبسم شوخـــی ها سر میدهد
گاهی فــــــــریاد و تپشِ بیشتــــر دارد دلـــم
گاه قلم بر دست و چون "مانی" روی تصویر ها
گاه به دستش تیشه و چــوب و تبر دارد دلـــم
گاهی قهه قهه خنده اش از دور می آید بگوش
گاه به دستش حـــرف از تیغ تیز تر دارد دلـــــم
گه خــــرامان سوی میخانه همــی خندد بخود
گه سوی مسجــــد و عمامه بســــر دارد دلم
گاهی بــــرمن از صداقت پند و اندرز هــــا دهد
می نگیــــرد پند و گاهی گـــــوش کر دارد دلم
گه ز شــــــوق روی "نتاشه" که آنــــرا بنگـــرد
خنده و اشــک و تبسم تا سحـــــر دارد دلـــم
گه بیاد مـــوی او دستش به گیــتار می نهــــد
گـــــــه بیاد روی او میل قمــــــر دارد دلــــــم
از محبت نامـــه ای نتاشه گــــــر آید به دست
خوب میدانم کـه آهنگ ســــفر دارد دلـــــــــم
گاهــــی می گریم به حــــال این دل بیچاره ام
گاهی خند م زانکه هیچ عــقلِ به سر دارد دلم
باخودش "عــــرفان" همی گوید سخنها زیرلب
از چنین دیوانه گی ، کی دست بـــــردارد دلم







3 comments:
شعر واقعا گیرا و دلچسپ. درود برشما آقای عرفان با چنین شعر پر محتوا و با نظم. امید دارم که به نتاشه خانم برسی تا از چنین دیوانگی ها دل شما دست بردار شود
منصور ناصری
برادر گرامی حکیم عرفان سلام. شعر شما خیلی زیبا بود امید وارم همیشه موفق باشید
تشکر دوستان عزیز.
به مقام یک شاعر شاید توحین باشد اگر بگویم من شاعرم.
با سر به سر کردن کلمات نظمی را ساختم که از نداشتن مصروفیت خاص سرچشمه گرفته است.
امید وارم در آینده باز هم از این گونه نظم ها در اختیار دوستان در صورت همکاری وقت، قرار دهم.
تشکر از همه دوستان.
ــــــــــــــ
حکیم عرفان
Post a Comment