| فرشاد بنيادي |
هان!
اي مرد با ايمان!
تو لاف ز عدالت مزن،
كز كل وجودت
رذالت مي بارد.
آن روز را به ياد داري؟
كه در انظار آفتاب و
دو چشم معصوم كبوتر،
چون گاو وحشي يي نر
بر همنوعت تاختي و
حقيقت را
دوپستان بريدي!
تو لاف ز عدالت مزن!
كه وجودت آميخته به خون وي است.
تو هماني كه پار،
پاي سفره عقد
با خصم مامت نشستي
وز سرنوشت باغت گذشتي.






1 comments:
درود بر فرشاد بنیادی؛ شعر جالبی بود و دارای محتوای خیلی عالی و هم چنان جنبهء انتقادی خیلی شدید داشت و طنز گونه پارهءکه در قسمت اول استفاده کرده بودی واقعا جالب بود.برایت آرزوی موفقیت میکنم سر فراز باشی
Post a Comment