ای که دریــای تخیـل به دلـــــم نـــور انداخت چهره مه روی زیبــای تو چون حور انداخت
روز اول به نــگـــــاه و سخنــش دل بـــــازم غـــرق دریـــای تمنـای تو در شـور انداخت
بـــار دوم که نــگـــاه کـردم و لـب خنـدی زد شوق این عشـــق دلم را طرف سور انداخت
آن چنان مست تو گشتــم که ز خود بی خبرم این غـمی بود دلـــم را بسی رنــجور انداخت
دیـــــده ام کــــــور شده از غـــــم تنهــایی تو چه کسـی بود مـــــرا از ره تـــو دور انداخت
گر نمـایــی رخ زیـبـــای دل انگیــــز خــودت این دوائیست که بر چشـــــم من کور انداخت
شبـــــی آیـــــی به نیستـــــان غــمیـن دل من تو نــــوایــی بشـنـو از دل تــنـــــبور انداخت
او هـمانســـــت که من در پــی او مـی گــردم عشق او بود که در جستجویش زور انداخت
چه کسی صیــــد دلـــم کــرد به یک نیم نگاه آن کسـی نیست جـــز آنکه بـدنم تور انداخت
کــــــــاش ای کـــــاش رســـــد روزی به من تـــــارم تـــــار مرا از نگه اش هور انداخت
دل مـــــن داشت ز هـجـــر تو هزاران زخمی وصل تو بر دل من مرهـــم نـــاسـور انداخت
حشمـتـــــا دیـد دو زلف سیه اش با وی گفت
موج آن زلــــف سیه عشق مرا چور انداخت
سيد حشمت الله واعظ زاده
سيد حشمت الله واعظ زاده






3 comments:
حشمت الله سلام به شما بسیار شعر خوبی سروده بودید موفق باشید به دلم چنگ زد
حشمت الله گرامی سلام به شما. امید که همیشه سر فراز باشید. و امید که از این شعر های بسیار زیبا تان بیشتر بفرستید. بسیار زیبا بود. در انتظار اشعار بعدی تان
تشكر دوستان گرامي.
Post a Comment