بهار با چهره ای لطیف و زیبایش در سرزمین ها گام می نهد زیرا بهار تفسیر زیبائیست و بهترین و زیباترین مظهر طبیعت است. بهاریکه در فضای گرم و مبهوت، صلح و برادری، صمیمیت و صداقت با اشعه زرین بامدادان که در فروغ خورشید بهاری نشسته ایم چهره لطیف و مهربان خود را می افشاند و ابرهای غواص را که با ناز از دل دریاها بر می خیزد زیرکانه و خادمانه در رخسار گلها و چمن ها می نشاند و سپیدی خورشید قطره های شبنم را بصورت زاج های ژاله سحری می پاشد و در تک برگهای گل و سبزه زارها اشک سمین بامدادی مرواریدگونه را غلطانده و عطر های مشک و شنگرف می پاشد و همه را در بر میگیرد.
پس با توجه عمیق باز بنگریم و احساس کنیم می بینیم که فرش های عبقری را در طبیعت بهار پوشانیده و عنبرهای بهشتی را بهار زیبا حاشیه دوزی می کند که مثل گنج شایگان برای ما هدیه میدهد که با این هدیه مرجان گونه اش چهره دنیا زینت خاصی بخود می گیرد. تنها دشت و کوهها طراوت خاصی ندارد بلکه در مغاک های زیر دریاها آنجا که مرجانها با ماهیان و با زبان گنگ خود جوانه های خونین را برقرار می نماید و آهنه دار میشود دنیای که بیدار میشود و حرکت و خیزش را بمیان می آورد بهاریکه حرکت و احساس را در هر انسان پدید می آورد و شنیدن آوای صبح عشق این اقلیم خاکی ناگهان در هر فرد از جامعه بال میزند و به امیدها جان تازه میبخشد، گوئی اعجاز غم را این آهنه دار شور بهاری می زداید. بهاریکه آرام و پاورچین از راه میرسد و در مسیر حرکتش بدون تحقیر و نا امیدی در قلب همه جا گرفته و تمام خرابی ها و بی حرکتی ها را به آبادانی و خرمی مبدل و به جنبنده حرکت تازه ای می بخشد.
بیا مثال طبیعت از خواب سرد اندیشه های کهنه و بیهوده بیدار شده و بهار کار و جوانی را از سر بگیریم وبرای بهار نیکوکاری و دانش آموزی و پس اندازی، دستور تازه و بهتر ساز کنیم. بهار که جهت و حرکت میدهد بدین جهت است زمینه ای در زندگی ما فراهم میشود تا یکدیگر را بپذیریم همان طوریکه آفریده شده ایم اگر نپذیریم خود را از دست میدهیم زیرا بهار فصل وصال است و زمان غرق شدن در بوی باران، بوی دریا، بوی شبنم، بوی دشت، بوی دوستی و محبت پس که چنین است بهار را باید دوست داشت.
بهاری که شوریدگی و سرمستی را ایجاد می کند پس بیائید ازین بهار جست و خیز استفاده نموده تا خود و جامعه خود را از غبار انبوه ساکت و خموشان برهانیم.
فصل بهار
ای که در خود شرر فصل بهاری داری
ای خوشا تو خبر فصل بهاری داری
گل بخندید به رخسار چمن تا بشگفت
گفت آن چشم تر فصل بهاری داری
بلبلان جان بگرفتند ز هوای جانان
باغ و بوستان فر فصل بهاری داری
روز و شب ناله ای مستان بلند میشنوی
که به شب یک قمر فصل بهاری داری
صبح دم بشنوی از مرغ سفیران چمن
تو ببینی گهر فصل بهاری داری
آدم از شوق بهاران به چمن می آید
تو چه شوق به سر فصل بهاری داری
عطر گلها بفشانند به رخسار چمن
تو چه بوی به بر فصل بهاری داری
شبنم روی گلان صج دمی تازه شود
بین گلها سفر فصل بهاری داری
همه از رشحه باران تر و تازه شود
در چه فصلی ثمر فصل بهاری داری
سنبل الطیب بروئید به هر جا و مکان
تو به فکرت سمر فصل بهاری داری
فصل عشاق و می ناب بشارید اکنون
کنجی باغی نظر فصل بهاری داری
حشمتا آی بیرون معجزه رب بنگر
در جهان سیمگر فصل بهاری داری
حشمت الله رجاء واعظ زاده
حشمت الله رجاء واعظ زاده






0 comments:
Post a Comment